آستیاژ پادشاه ماد دختر جوانش به اسم ماندانا را به یکی از امرای پارس به نام کمبوجیه داد.
آستیاژ خواب عجیبی دید، خواب دید که دخترش پسری به دنیا می آورد که کشور ماد و سایر کشورها را مسخر خواهد کرد و سلطنت ماد منقرض خواهد شد.
آستیاژ تصمیم گرفت همین که دخترش ماندانا حامله شد، اگر پسر زایید آن طفل را به هلاکت برساند تا دودمان سلطنتی ماد را منقرض نکند.
بعد از چند ماه، ماندانا دختر پادشاه ماد و زوجه کمبوجیه پسری زایید. به حکم پادشاه آن پسر را از ماندانا گرفتند و پادشاه آن طفل را به یکی از ندیمان خود به اسم(هارپاگوس) سپرد و گفت او را به قتل برساند.
هارپاگوس کودک را نزد یک مرد شبان گاوچران به اسم(میت ری داتس) برد و به او گفت این کودک را به صحرا ببر و جایی بگذار که جانوران درنده در آنجا فراوان باشند تا این طفل را بخورند.
از قضا در همان روز زن میت ری داتس وضع حمل کرد و پسری مرده زایید. مرد گاوچران به پیشنهاد همسرش لباس شاهزاده را بر تن کودک مرده کرد و آن جسد کوچک را به صحرا برد و در محلی قرار داد که جانوران درنده بودند. جانوران جسد طفل را خوردند، ولی لباسش به جا ماند و هارپاگوس ندیم پادشاه بعد از دیدن لباس یقین حاصل کرد که جانوران درنده پسر ماندانا(کوروش کبیر) را خورده اند و به شاه گزارش داد که طفل از بین رفت.
این خلاصه روایت مربوط به تولد کوروش کبیر است که هردوت مورخ یونانی نقل میکند.
منبع: کتاب سرزمین جاوید، جلد اول، رومن گیرشمن، ترجمه ذبیح الله منصوری
دیدگاهتان را بنویسید