مثل اکثر آخر هفته ها به بوستان بهار می روم و با دوستم مشغول صحبت و درد دل می شوم. آسمان آبیست و پرتوهای نور خورشید که از لا به لای درختان و شاخه ها می گذرد صحنه ای دل انگیز و گرم ایجاد می کند. جز چند کودک که متوجه نمی شوم با توپشان چه بازی ای می کنند و دو پیرمرد که صدایشان را می شنوم اما نمی فهمم که چه می گویند دیگر کسی در بوستان نیست. البته از این جهت که بوستان خلوت است خوشحالم چرا که می توانم آسوده و بدون داشتن این دغدغه که دیگران تصور می کنند من دیوانه ام با دوستم صحبت کنم.
هی! رفیق می دانم که رنج کشیدن جزئی از حقیقت دنیاست اما گاهی اوقات چه مشکلاتی که برای انسان پیش نمی آید و چه رنج ها که نمی کشد. راستش را بخواهی مدتی است به مرضی گرفتار شده ام که واقعا نمی دانم راه حلش چیست. اصلا نمی دانم آیا تا به حال کسی در این کره خاکی گرفتار این مرض شده که دیگرانی درصدد درمان آن برایند، نمی دانم. اما خیلی آزارم می دهد.
می دانم خیلی دوست داری بفهمی که چیست، باشد برایت می گویم، شاید از شنیدنش بخندی ولی تعجبی ندارد چرا که رفیق خود این مشکل خنده است. آری به درد خنده دچار شده ام. خنده های بی موقع، خنده هایی که زمانی که نباید می آیند. باورت می شود حتی از رفتن به خریدکردن دچار ترس شده ام به خصوص اگر مش رضا بقال سر کوچه باشد. زمانی که می خواهد کارت را بکشد یا اقلام را از من بگیرد یا درباره ی مسائل روز با من صحبت کند، با خنده من مواجه است که دارم زور می زنم بلکه جلوی آن را بگیرم. می ترسم سر کلاس سوالاتم را از معلمم بپرسم خصوصا آقای صادقی معلم دینی،البته او متوجه مشکل من شده و خودش هم می خندد. اما نمی دانم برای این می خندد که من احساس راحتی داشته باشم یا به وضعیت من که همچون دیوانگان است می خندد. خلاصه با هر که ارتباط برقرار می کنم وقتی می خواهم به چشمانش نگاه کنم و آدم جدی و مصممی باشم یا لااقل تظاهر کنم که هستم خنده ها بی رحمانه به سمتم حمله ور می شوند.
گاهی فکر می کنم اگر خدای نکرده خبر مرگ کسی را به من بدهند و من در آن لحظه بخندم چقدر بد می شود وای !
البته همچین تجربه ای را داشته ام، زمانی که پدر یکی از دوستانم به رحمت خدا رفته بود و خبرش را به من گفتند، وای که خدا بگم چیکارم کنه رفیق! آن لحظه هم برای چند ثانیه ی کوتاه خندیدم. البته خیلی شدید نبود، در واقع مثل لبخند بود اما لبخندم جایز نبود بخدا. خیلی خجالت کشیدم.
آری می بینی گرفتار چه مرضی شده ام حرف های دلم را برای دیگران نمی زنم زیرا آن ها به من می خندند، فکر می کنند من دیوانه ام. بعضی ها برای تسکین من حرف های کلیشه ای می زنند، که هی! اشکالی نداره بخند دنیا دو روزه! اما می دانم در ذهنشان نظر دیگریست.
اما لااقل می دانم تو به من نمی خندی چون تو یک درخت کاج هستی. شاید این موضوع برای تو خنده دار نباشد.
دوستم درخت کاج طبق معمول نگاهی به اطراف انداخت تا خاطر جمع شود کسی متوجه حرف زدنش با من نمی شود. چرا که اگر کسی می فهمید یک درخت کاج حرف می زند، اگر نگوییم که شاخ در می آورد لا اقل برچسب دیوانه بودن دیگران را هنگام بازگو کردنش به خود می خرید.
زمانی که خاطر جمع شد ناگهان دیدم زد زیر خنده! های های خندید. طوری که اگر ساکن نبود حتما روی زمین می افتاد. گفت طاها فکر کنم عقلتو از دست دادی رفیق! بهتره یک فکری به حال خودت کنی بلکه از این وضعیت، از این مرض وحشتناک نجات پیدا کنی.
آهی کشیدم! باز هم تمام آن غم و اندوه را در خود احساس کردم. گمان می کردم یکی را پیدا کرده ام که دیگر مسخره ام نکند و اگر راه حلی هم نداشته باشد حرف ها و دردو دل هایم را شنیده باشد و آغوشی برای اندوه من گشوده باشد. اما همین که چنین عملکردی را نشان داد، تمامش برگشت، همه ی آن غصه ها!
پس از چند ثانیه ای که به سکوت من و کم شدن تدریجی خنده های دوستم سپری شد، کاج چهره ای جدی و مصمم به خود گرفت. این را می توانستم به خوبی تشخیص دهم. با شاخه هایش مرا نوازش کرد، کمی قلقلکم آمد اما نخندیدم، چون خنده های من از نوع بی موقع بود.
گفت طاطا گلی دوست عزیزم! ناراحت نباش. چرا انقدر غصه می خوری رفیق! یک لحظه به دردی که داری فکر کن، درد تو خنده است و چه بهتر از اینکه غم و غصه ی آدم خنده باشد. تو غم های مردم رو می بینی و می شنوی، وای که چه درد های وحشتناکی دارند! یکی فقر، یکی فراق، یکی غربت، یکی بیماری لاعلاج و هزاران رنج هایی که فرسوده می کنند تن و جان آدمیان را. اما درد تو چه بگویم؟ شگفت انگیز است رفیق! این را جدی می گویم اصلا غصه نخور و نگران قضاوت دیگران درباره ی خودت نباش، بگذار که خنده ات بگیرد.
می دانی شاید خنده هایت حال آشفته بقالی را خوب کند، شاید خشتگی معلمی را به در کند. آری رفیق خجالت نکش و بخند. ای کاش درد و رنج تمام مردم دنیا مثل تو باشد.
حرف هایش کمی مرا تسلی داد. کمی که فکر کردم دیدم بیراهم نمی گوید. دردی که من دارم از نوع خاصی است، درد خنده!چه اشکالی دارد، اصلا شاید بیخودی نگران قضاوت دیگران درباره ی خودم بودم.
به راستی اگر به قول او درد تمام انسان های روی زمین خنده های بی موقع بود، دنیا چه جای عجیبی می شد! از این تصور خنده ام گرفت خنده ای که البته از نوع بی موقع نبود!
دیدگاهتان را بنویسید