ESC را فشار دهید تا بسته شود

در جستجوی خود!

در دل شب، در اتاقی که به‌ ظاهر بی‌صداست، مردی نشسته بود و زندگی‌اش را سپری می‌کرد. دیوارهای اتاق انعکاس صدای ضربان قلبش را به گوش می‌رساندند. او در دل شب و در میان سکوت، در پی یافتن جوابی برای سوالات بی‌پایانی بود که از دلش سر می‌زدند. چرا همیشه یک درد ناشناخته با او بود؟ چرا همیشه چیزی در درونش می‌شکست و خود را گم می‌کرد؟ این درد به او اجازه نمی‌داد به آرامش برسد، حتی وقتی هیچ‌چیز در ظاهر او را تهدید نمی‌کرد.
او نمی‌دانست از کجا شروع کند. از بی‌قراری‌های شبانه یا از لکنت‌های افکاری که هیچ‌وقت با او همگام نمی‌شدند. دنیای درونش در ابهامی بی‌پایان غوطه‌ور بود. اما درد، کلمه‌ای که هیچ‌گاه برایش بیگانه نبوده، در ذهنش می‌چرخید. گاهی احساس می‌کرد درد، آنچه او را می‌سازد، همان چیزی است که در وجودش همیشه جاری است. درد، بهانه‌هایی که نمی‌توانست از آنها فرار کند.
اما این درد، چه بود؟ شاید حقیقتی که از آن می‌گریخت. شاید همان چیزی که هیچ‌گاه از آن چشم نپوشید. مرد در دل شب به این فکر می‌کرد که چرا دست‌هایش همیشه خالی‌اند؟ چرا همیشه بهانه‌ای برای دوست نداشتن خود داشت؟ چرا هرچه بیشتر تلاش می‌کند، بیشتر احساس پوچی می‌کند؟
او به یاد می‌آورد که همیشه خود را خاکی و معمولی می‌دانسته است. خاک زاده‌ای که در دنیایی پر از ستارگان احساس می‌کند هیچ‌گاه به آن دست نخواهد یافت. در هر لحظه به خود می‌گفت: “من خاک زاده‌ام.” اما در دلش، کلماتی می‌چرخیدند که به نظر می‌رسید از هیچ‌کجا نیامده‌اند.
“کاش بدانم چرا این‌قدر از خود متنفرم؟ چرا هر چیزی که تلاش می‌کنم، انگار به هیچ‌جا نمی‌رسم؟ چرا هیچ‌گاه چیزی که می‌خواهم، به دست نمی‌آید؟”
مرد در دل شب، به این حقیقت رسید که شاید دیگر وقت آن رسیده که با خود رو راست باشد. دیگر بس است. بس است از اینکه خود را دروغین نشان دهد و خود را به چیزی که نیست، تبدیل کند. شاید برای اولین بار در زندگی‌اش، فهمید که باید خود را بپذیرد، حتی اگر این خود هیچ شباهتی به چیزی که می‌خواست باشد.
او به خود گفت: “من خاک زاده‌ام. از همان آغاز. و شاید همین، حقیقتی باشد که باید بپذیرم. شاید باید در دل همین خاک بودن، چیزی را بیابم که در آن معنا و حقیقت زندگی‌ام نهفته است.”
اما در عمق دلش، درد همچنان باقی بود. مرد نمی‌توانست دقیقاً بگوید چه چیزی اشتباه شده است، اما می‌دانست که هیچ‌وقت نمی‌تواند به چیزی که دیگر نبود، بازگردد. شاید زمانی که از خود گم شده بود، این اشتباه شروع شده بود. اما اکنون او با دردی که همیشه در دل داشت، روبه‌رو شده بود.
“دیگر منی وجود ندارد که خود را دوست بدارد…” این جمله از ذهنش گذشت، اما لحظه‌ای بعد، در دل شب، او فهمید که شاید خودش را باید به‌طور جدیدی ببیند. نه به‌عنوان چیزی که نمی‌تواند باشد، بلکه به‌عنوان چیزی که باید بپذیرد.
شاید درد، همان چیزی است که او را به اینجا رسانده است. شاید خود را دوست داشتن، تنها از پذیرش همین درد و انسان بودن آغاز می‌شود.

علی رزمجو

دانشجوی کارشناسی رشته الهیات دانشگاه فرهنگیان کرمانشاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *