امروز فقط سکوت کردم…
سکوت کردم چون بغضی به گلویم چنگ زده بود و هر بار که نام حسین یا عباس را میشنیدم، اشک از چشمانم جاری میشد. همه این اشکها به فدای لبهای خشکیدهای که هرگز نگفت: «برای خودم آب بیاور.»
دلم هوای کربلا دارد؛ هوای گریستن کنار ضریح سقایی که هنوز صدای العطش کودکان در گوشش مانده… سقایی که تا فرات رفت، اما در مرام و معرفتش نبود که حسین و کودکانش تشنه بمانند و او سیراب شود.
چشمهایم را میبندم و خودم را میان بینالحرمین تصور میکنم. بغضم میشکند و قلبم همچون معجرهای سوخته، میسوزد. با پاره شدن گوشوارههای دختری، بند دل من هم پاره میشود. آنطرفتر، خواهری را میبینم که خود را سپر بلای کودکان میکند؛ خواهری که پرپر شدن تکتک گلهایش را در یک روز دید… کجایند عباس و حسینش تا این جسارتها را ببینند؟
چشمانم را باز میکنم…
کربلا نرفتهام، اما دلم هر شب در بینالحرمین گریه میکند و با آرامشی که از نگاه ابوالفضلِ حسین میگیرد آرام میشود.
شاید روزی این دلِ خسته، سهم کربلایش را در همین اشکهای شبانهاش بگیرد…
دیدگاه ها (3)
Fatemehمی گوید:
14 تیر 1404 در 17:48بی نظیر بودددد👏
مژگان آریانامی گوید:
14 تیر 1404 در 18:54نظر لطفته❤️
هانیه نظریمی گوید:
15 تیر 1404 در 23:16سلام و احترام
بسیار عالی مژگان جان 🌹💐