ESC را فشار دهید تا بسته شود

سکوت نانوشته

مدت‌هاست که نسبت به همه‌چیز بی‌تفاوت شده‌ام؛ نه آن‌طور که آدم‌های اطراف تصور می‌کنند و گمان می‌برند که از فرط خونسردی به هیچ‌چیز اعتنا نمی‌کنم، بلکه بیشتر شبیه کسی که چشمانش هنوز می‌بیند اما نور در جانش نمی‌نشیند، گوش‌هایش می‌شنوند اما هیچ صدا یا نغمه‌ای او را به وجد نمی‌آورد. زمانی نوشتن برایم مثل نفس کشیدن بود، هر واژه می‌توانست بهانه‌ای باشد برای بیدار ماندن تا صبح، اما حالا چنان فراموش کرده‌ام که حتی دستانم هنگام لمس قلم حس غریبی پیدا می‌کنند، گویی این عضو، متعلق به دیگری است.
گاهی که بی‌اختیار در ذهنم قدم می‌زنم، درست مثل کسی که در راهرویی تاریک دنبال پنجره‌ای روشن می‌گردد، پاهایم به تله‌های بزرگی از «ای‌کاش» گیر می‌کند. «ای‌کاش در آن روز، در آن زمان، آن حرف را می‌زدم.» «ای‌کاش سکوت نمی‌کردم.» «ای‌کاش پا پس نمی‌کشیدم.» و این ای‌کاش‌ها، هرکدام مثل سنگی‌اند که زنجیر به پایم بسته‌اند و مرا از رفتن، از آرام گرفتن، از به‌خاطر سپردن لذت‌های کوچک زندگی بازمی‌دارند.
عجیب است؛ آدمی گمان می‌کند تله‌ها را دیگران می‌گذارند، اما من هر بار که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم سازنده‌ی تمام این دام‌ها خودم بوده‌ام، با دست‌های لرزانی که جرئت عمل نداشته‌اند، با دهانی که لحظه‌ی گفتن، سکوت کرده است، و با قلبی که در لحظه‌ی تپیدن، خودش را به نشنیدن زده است.
گاهی می‌اندیشم شاید اگر دوباره به آن روزها بازمی‌گشتم، باز هم همان اشتباه‌ها را تکرار می‌کردم، چون ریشه‌ی تمام این «ای‌کاش» ها در ترس‌هایی است که سال‌ها با من زاده شده‌اند و بزرگ شده‌اند؛ ترس از رد شدن، ترس از شکست، ترس از اینکه شاید آنچه می‌خواستم، به آنچه لایقش بودم، شباهتی نداشت.
امروز، همین حالا، وقتی دوباره قلم را برداشته‌ام تا این چند خط را بنویسم، می‌دانم که نوشتن تنها راهی است که می‌تواند من را از این زندانِ بی‌تفاوتی و از این تله‌های پرشمار نجات دهد. حتی اگر هیچ‌کس نخواند، حتی اگر هیچ جمله‌ای کامل به نظر نرسد، همین که واژه‌ای بر صفحه جاری شود، یعنی یک قدم از آن «ای‌کاش» ها دور شده‌ام. شاید برای همین است که دوباره به خودم یادآوری می‌کنم: هنوز دیر نشده، هنوز می‌شود از میان این همه دام، راهی به بیرون یافت.

علی رزمجو

دانشجوی کارشناسی رشته الهیات دانشگاه فرهنگیان کرمانشاه

دیدگاه ها (1)

  • سامان سنگ‌سفیدیمی گوید:

    13 شهریور 1404 در 18:14

    چه خوب بود حس اولم که گفت لباتو وا کن
    دنیا رو محکم صدا کن
    زنده باد اشتباه خوب من
    کردنی ترین اشتباه زندگیم
    بعدش انتظار واسه اتفاق روز بعد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *