روز های اول دانشگاه وقتی با چندان های سنگین و دلهره آیی سنگین تر وارد خوابگاه شدم با خودم میگفتم توی اتاق به این کوچکی و این همه آدم چطوری دوام بیاورم؟!
دلتنگی خانه و دوری از مادر کم بود اضطراب این زندگی شلوغ آدم را بیش از هرچیزی عصبی میکرد!
داستان اینجا عجیب تر میشود که ظرفیت اتاق ۸ نفر بود و دو نفر هم اضافه بر سازمان در اتاق به زور جای دادن.
چقدر آن روز ها کلافه بودیم همگی،اما زمان معجزه گر بی صدایی بود که همه چیز را عوض کرد کم کم گریه های نصفه شبی تبدیل به خنده شد هرچه بیشتر میگذشت دوستی ما عمیق تر میشد تا جایی که به خودمان آمدیم ،دیدیم ما یک خانواده از جنس رفاقت ساختیم.
روزای آخر سال هوای بهاری و ذوق رفتن گرم تر از تابستان درون ما میجوشید همه چقدر خوشحال بودیم از اینکه قرار بریم فرجه و بعد هم تعطیلات تابستانی ،از ذوق تابستان استرس امتحان را به کل فراموش کرده بودیم.
آنقدر ذوق زده و هیجان زده بودیم که وسایل را بی حساب و کتاب در چمدان ها جای دادیم و دویدیم سمت خانه .
نه آغوشی ، نه خداحافظی گرمی ، نه حتی یک عکس یادگاری ، هیچی هیچی
کسی چه می دانست اینطوری میشود!
از آن موقع بیشتر ازیک ماه گذشته و الان چقدر همه دلتنگ هم هستیم چقدر دلمان برای همان شوخی های بی مزه ، همان غذاهای من درآوردی که بهانه دور همی هایمان بود ، حتی تذکر های مکرر سرپرست ها که رنگ شوخی گرفت ، تنگ و بی طاقت شده.
دلتنگ چه چیزها که نیستم؛دلتنگ بگو و مگو های بی سرانجام،چراغ های همیشه روشن،استرس همگانی برای پرسش های دوشنبه هشت صبح ،تقسیم کردن یک سیب برای ده نفر،هوس های نصفه شبی پفک نمکی
حتی صدای تخت های بالا!
انگار جنگ باعث شد بفهمیم ما چقدر برای هم ارزشمند بودیم و چقدر همدیگر را عمیق دوست داریم.
تازه فهمیدم ارزش هم اتاقی بودن وقتی برایمان آشکار شد که از هم دور افتاده ایم.
امسال که اینگونه تلخ تمام شد و سال بعد همه چیز متفاوت از امسال،آری سال بعد که اتاق ده نفره نیست بخواهیم یا نخواهیم از هم جدا میشویم.
شاید سال بعد کسی عروس بشود برود
دیگری انصراف دهد یا حتی انتقالی بگیرد
راست میگویند آدم تا وقتی چیزی رو از دست نده قدرشو نمیدونه...
دیدگاه ها (2)
نگار خندانیمی گوید:
18 تیر 1404 در 20:28قلمتان روان به نوشتن خاطره های زیبا از دوستی ها
نازنین قاسمیمی گوید:
18 تیر 1404 در 22:58چقدر خوب نوشتی آتوسا آفرین به تو ، یادمه شب آخر با خانم نوری حلوای سوهانی درست کردیم چون قرار بود طرز درست کردنش رو بهم یاد بده ، نمیدونستم حلوای آخره😅 گاهی چقدر زود دیر می شه…