ESC را فشار دهید تا بسته شود

عشــــق قصه ای بی پایان…

دارند می‌آیند… صدای النگ و دولنگ چمدان‌هایشان از کیلومترها آن طرف‌تر به گوش می‌رسد. می‌دانستم به رسم هر ساله روی قولشان می‌مانند و به دیدنمان می‌آیند. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، ما هم بدجور دلتنگشانیم ،دقیقا مثل مادرانی که چشم انتظار جگر گوشه‌هایشان هستند شب را سحر میکنیم و روزگار میگذرانیم تا آنها از راه برسند.
گرمای وجود مهمانانمان سرمای زمستان را از یاد می‌برد و غربت و تنهایی را به فراموشی می‌سپارد . به همین خاطر است که زمستان‌ها برای ما رنگ و بوی دیگری دارد. تقریبا بیست سالی میشود که آنها از راه‌های دور و نزدیک رنج سفر را به جان می‌خرند تا غبار دل‌هایشان را همراه با غبار خانه‌هایشان بتکانند و بهار دلشان را کمی زودتر و از همینجا آغاز کنند.
ما هم گاه از روی خاکریزها ،گاه از کنار اروند و گاهی از بلندی‌های شلمچه با نگاه هایی مشتاق و منتظر ، چشم به مسیر قدم‌هایشان دوخته‌ایم تا با آمدنشان جانی دوباره به وجودمان ببخشند و امیدی دوباره به قلب‌هایمان هدیه کنند .
مثل خانواده‌ای که مهمان‌هایی ویژه دارد از ماه‌ها قبل همه چیز را تدارک دیده‌ایم. کارت‌های دعوت را یکی پس از دیگری نوشته و ارسال کرده ایم . سلیقه مهمان‌هایمان ، حال و احوالشان ، خواسته‌هایشان ، همه را لیست کرده و برایشان برنامه ریزی کرده ایم و منتظریم تا برسند.
برخی از آنها را هم از قبل می‌شناسیم. آخر آنها مهمان‌های چندباره‌مان هستند و اینجا را خانه خود می‌دانند. راستش را بخواهید از همان سال‌های اولی که همدیگر را دیدیم با هم طرح رفاقت را ریختیم و به هم قول دادیم هیچ وقت دست همدیگر را رها نکنیم ؛ همین علی آقا را می‌بینید این هفتمین باری است که پدر و مادرش او را از زیر قرآن رد می‌کنند تا خودش را به میهمانی ما برساند یا آن یکی ، نامش فرهاد است. خوب یادم هست بار اولی که دعوتمان را پذیرفت حوصله خودش را هم نداشت اما گفتم که رفقای من برای مهمان‌هایمان کم نمی‌گذارند و حواسشان به همه هست. آنقدر حال دلش بهتر شد که حالا مشتری ثابت این دیار شده. آن دختر خانم را هم که می‌بینید دارد وسایلش را جمع می‌کند نامش ریحانه است، یا به قول دوستانش ریحان. اولین بار کلاس یازدهم بود که به ما سر زد. آنقدر نگران درس و آینده‌اش بود که خدا می‌داند اما حالا دانشجو معلم است، مثل همین منصور و حجت خودمان که آن زمان‌ها دانشجو معلم بودند و کلی برای رفتن به مدرسه ذوق و شوق داشتند. آن دیگری را می‌بینید که دخترک کوچکش را در آغوش گرفته، او هادی ست یا بهتر است بگویم بابا هادی امسال دیگر برایشان کارت دعوت خانوادگی فرستادیم و چه چیزی بهتر از این، هرچه تعداد مهمان‌ها بیشتر باشد صفای این خانه هم بیشتر است؛ آن هم چنین مهمان‌هایی! مهمان‌هایی که فقط و فقط یک چیز آنها را به این مسیر کشانده: عشق…
عشقی که گاه خودشان هم از آن بی‌خبرند و با راه رفتن روی خاک‌های طلاییه یا قدم زدن در یادمان هویزه آن را پیدا می‌کنند.
بله سال هاست که پذیرایی میهمانی ما عشق است. اصلاً اگر عشق نبود ما کجا و اینجا کجا!
اگر عشق نبود چرا باید محمود شناسنامه‌اش را دستکاری می‌کرد تا سنش را بزرگتر نشان دهد؟! چرا باید محسن از نوزاد سه ماهه‌اش می‌گذشت تا خودش را به اینجا برساند؟! چرا باید مصطفی که عاشق مادرش بود او را تنها می‌گذاشت و دیگر هیچوقت برنمیگشت؟!
همانطور که می‌بینید اینجا سر و ته تمام موضوعات به عشق ختم می شود‌.
اینجا دیار عاشقیست و کسانی که عازم این سفرند آن را خوب می‌فهمند.
خاک اینجا بوی عشق و خون می‌دهد
عشقی که با خون شهدا جان میگیرد و ماندگار میشود…

بهاره شرفی

دانشجوی کارشناسی رشته امورتربیتی دانشگاه فرهنگیان کرمانشاه

دیدگاه ها (2)

  • زینبمی گوید:

    20 اسفند 1403 در 20:54

    چقدر قشنگ 🙂 شهدا…چه خوب میزبان‌هایی بودن و چقدر خوب پذیرایی کردن ان‌شاءالله هرسال این فرصت باشه که با شهدا تجدید پیمان کنیم و این لیاقت ازمون گرفته نشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *